تبليغاتX
مهمانکده ی خدا

 

    آنگاه کـه عشق مـی ورزید نگویید : " خـدا در قلب مـن اسـت. " بلـکـه بگـویید : " من در قـلب خـداوند هستم. "  هرگز گمان نکنید که می توانید بر راه های عشق مسلط شوید، زیرا اگر عشق شما را سزاوار نعمـت خود دید، بر همـه ی روش های شما راه می یابد تا بر شما چیـره گردد. عشق خواسته ای ندارد، جـز تکمیل کردن خود. اما اگـر عاشق شدید، ناگـزیر دارای تمایلات خاصـی می شوید کـه باید آن ها را به مسیرهای زیر هدایت کنید :

. * . * .

. * . * .

. * . * .

. * . * .

    ذوب شدن همچون جویباری که نغمه اش را برای شب می خواند، آشنا شدن با دردی که در مهربانی بسیار موجود اسـت، مجروح شدن قلبت به خاطر عشـق حقیقی و خون دادن در کـمال رضایت، شـادی و خشنودی. بیدارشـدن در سحرگاهان با دلـی آماده ی پـرواز به سوی محـبوب و سپاسگـزاری به خاطر یک روز دیگـر عشـق ورزی، آسودن در نیـمروز و فـروشـدن در حالـت خلسـه ی عشـق، بازگشتـن به خانـه در شامگـاهـان، با سپاسـگزاری و آنگـاه به خواب رفـتن، در حالیکـه در دل برای آنان که دوسـتشان دارید دعا   می کنید و آوای ستایشی بر لب دارید.

 

                                           ***********   بدرود ************

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 16:50 |

 

به سر خاک پدر دخترکی              صـورت و سینه به ناخن می خست

که نه پدر و نه مادر دارم                    کاش روحـم به پدر می پیوست

گریه ام بهر پدر نیست که او                  مرد و از رنج تهیدستی رست

زان کنم گریه که اندر یم بخت            دام بر هر طرف انداخـت گسست

پدرم مرد ز بی دارویی                    وندرین کوی سـه داروگـر هسـت

دل مسکینم از این غم بگداخت                  که طـبیبش به بالین ننشـست

شصت سال آفت این دریا دید                  هـیچ ماهـیش نیفتاد به شـست

همه دیدند که افتاده ز پای                     لیک روزی نگرفتـندش دسـت

سوی همسایه پی نان رفتم                        تا مـرا دیـد در خانه ببـست

آب دادم به پدر چون نان خواست        دیشـب از دیده ی من آتـش جست

این همه بخل چرا کرد مگر             من چه می خواستم از گـیتی پست

سیم و زر بود خدایی گر بود               آه از ایـن  آدمــی دیـو  پـرسـت  

 

   این پست را تقدیم می کنم به روح پاک و مهربان پدرم که به تاریخ 4/11/1369 بر اثر بیماری سرطان خون ، جان به جان آفرین تسلیم کرد و در تاریخ 24/11/69 یعنی درست 20 روز بعد جانشین و یادگاری از خود در این زمین خاکی بر جای گذاشت و آن من بودم که هرگز وی را ندیدم و مزه ی داشتن پدر را حس نکردم. چه می شود کرد؟          

   این است تقدیر من !              

                                               *** خدایش بیامرزاد ***

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:35 |

 

 

بوم... بوم... بوم...

    در بدنم احساس ضعف مي كنم. بيمارم. قلبم با تمام توان خود كار مي كند. چه ام شده است؟ كس        نمي داند. كسي خبر ندارد. حرف نمي زنم. خاموشم. در بدنم متابولسم هاي فراواني در حال انجام شدن است. چه خبر است؟ ديازپام ، اكسپكتورانت ، آرام بخش ، نه هيچ كدام مرا چاره ساز نيست. افيوني خواهم كه افسونم كند و ببرد مرا با خود به شهر صورتي رنگ پري هاي فراموشي. آرام نمي گردم. مادر مي فهمد: " برويم دكتر. " او مي گويد. و من كه خسته شده ام به قول معروف 0ok را مي دهم. مي رويم دكتر. روي پيشاني اش عرق سردي نشسته. مات و مبهوت به من مي نگرد.

" چه شده است دكتر؟ چرا اينقدر آشفته ايد ؟ " من مي پرسم. دكتر مي گويد :"خداي من چرا؟ " خيره در جواب آزمايش است. صداي قلبم را مي شنوم.

بوم... بوم... بوم...

" چه خبر است دكتر؟ خواهش مي كنم بگوييد." و او در پاسخ مي گويد :" سلول هاي قلبي شما بدون توجه به مكانيسم هاي  دفاعي بدن، پشت سر هم تقسيم مي شوند و زياد مي گردند، يك نوع سرطان. ولي اين چه نوع سرطاني است؟! سرطان قلب؟! نديده بودم ! در علم پزشكي سابقه نداشته است. بايد شيمي درماني شويد. بايد عمل كنيم شما را. "

به خانه مي آييم. " نه مادر، من شيمي درماني نمي كنم ، نمي خواهم زشت شوم. "

ساعت از يك شب گذشته و من تنها بيدارم و مي نويسم. دكتر، مادر ، آدميان ، سلول هاي قلبي ام دارند تقسيم مي شوند تا قلبي ديگر را در كنار خود به وجود آورند ، من حسش مي كنم. يك قلب ديگر براي بدنم شكل مي گيرد. چه زيبا! و من خود نمي دانم كه دارم عاشق مي شوم. و پس از نگاه او باران آمد. همه چيز پس از نگاه او آغاز شد. باران آمد و من دويدم به سوي خانه، در تمام طول مسير خانه به او مي انديشيدم، باران خيسم كرده بود اما هيچ چيز برايم مهم نبود. فقط او بود كه براي من مهم بود و بعد از باران، عشقي در درون دلم جان گرفت. و سلول هاي قلبم مدام و مدام تقسيم مي شوند. و من همچنان به او مي انديشم. به قلبي ديگر در كنار قلبم. نه! اجازه نخواهم داد اين قلب زيبا، اين عشق پاك را كه براي بدست آوردنش سختي بسياري كشيدم، به آساني و با يك عمل ساده از من جدايش كنند. من او را دوست دارم. آن قلب همه ي هستي من است. قلب، تومور، غده و يا هر چيز ديگري كه جامعه ي پزشكي اسم آن قرار مي دهند. نه، من اجازه نخواهم داد.

تيك تاك عقربه ي ساعت آوار مي شود بر لحظه هايم. به ساعت مي نگرم: 3 بامداد. مادر خواب آلود مي آيد:" دخترم، دختر خوب من! فاطمه ي من! چه مي كني؟ بيا بخواب. كمي بخواب، كمي استراحت كن." و من دفتر را مي بندم و مي روم به دنبالش، تا بخوابم. شايد با روياهاي اين عشق تازه در دل شكل گرفته رو به رو گردم. شايد خوابش را ببينم. شايد در كنار هم باشيم. شايد با هم بخنديم. شايد خنده اش را ببينم. و من از ديدن خنده اش هاي هاي بخندم و در دل زار زار بگريم. چرا گريه؟ من بدو رسيده ام. ديگر قلب او در كنار قلب من است و من و او جدايي ناپذيريم. مي خوابم. واي! كابوس! باز هم كابوس! آن هم اين سان تيره و در هم. ديدمش. با او بودم. خنديديم. شاد بوديم. اما نمي دانم. به يكباره اخم كرد. عبوس و ترشرو گشت. چرا؟ رفت. تنهايم گذارد.   " نرو...نرو...به خدا دوست دارمت...." صدايم در نمي آيد، فرياد مي زنم. صدايم در نمي آيد. چه كسي گلويم را گرفته؟ رهايم كن اي موجود پليد....ديو شب است....

اشكم سرازير مي شود. بغضم مي تركرد. مي گريم. و وقتي چشم مي گشايم مادر را مي بينم كه بالاي سرم فرياد " يا ابوالفضل، يا ابوالفضل" سر مي دهد." دخترم از دست رفت. با خود چه مي كني فاطمه ي من؟!"

بر مي خيزم. هيچ چيز توجه مرا جلب نمي كند به جز  imipramine  ، 25 ميلي گرم.، دز بالايي دارد، به قول دكترم، پيرزن ها براي درمان افسردگي شان از اين قرص استفاده مي كنند و من يكي، دو تا، سه تا،  مي زنم بالا. ديوانه مي شوم. خواب آلودم مي كند. مادر مي گويد:" چه خوردي دختر؟"

" قرص مادر، فقط قرص، براي تسلي دردم، مي خواهم بخوابم." در آغوشم مي كشد و ديگر هيچ         نمي فهمم. از اين كابوس چه توانم فهميد؟ صداي قلبم را مي شنوم:

بوم... بوم... بوم...

و آن قلب ديگر را در كنار قلبم حس مي كنم. خيالم راحت است. هنوز بافت قلبم مشغول است و دارد تقسيم مي شود. نه، كسي آن را از من جدا نتواند نمود. بخوابم، آه... خواب... خوب است خواب، آزادم مي كند از هر آنچه كه در اين دنياي پوچ است. دوست دارم خواب را. به قول داداش:" دختره ي اسير خواب!"

صبح كه بر مي خيزم زير دست چند پزشكم. من خود اينجا قدم مي زنم، ولي من چرا دو تا شده ام؟ يكي    زير دست پزشكان و ديگري در حال قدم زدن اطراف پزشكان. چه مي كنند؟ آه... من يك روحم، من يك زنده به گورم، جسمم است كه زير دستان آنهاست. آنها با جسمم چه مي كنند؟ در آوردند، واي در آوردند، واي و صد واي بر من! قلب عزيز ترين موجودم را در آوردند. قلب را از من جدا كردند بي آنكه به من چيزي بگويند. بايد از من اجازه مي گرفتند. و آن را مانند توده اي بي ارزش به گوشه اي انداختند. هيچ كس ندانست كه آن توده ي بي ارزش كه اين چنين از نظر آنها براي سلامتي من ضرر داشت، چقدر براي من با ارزش بود. زندگي من بدان بسته بود. و اينك من ماندم و تنهايي و بي كسي. نا مردها جدايمان كردند. او رفت، بي آنكه بداند تا چه اندازه برايم با ارزش بود.

 و امروز كابوس ديشب به تحقق پيوست...

 

 

 

اميد وارم كه اين متن به دلتون نشسته باشه. ميدونم، به موضوع وبلاگم ربطي نداره، ولي من اين متنو خودم نوشتم. كمي تخيليه، بچه هايي كه تجربي خوندن مي دونن كه سلول هاي قلبي امكان نداره كه تقسيم شن، اما من تو اين متن مي خوام بگم كه با عشق همه چيز امكان پذيره. بعضي از چيزاشم به واقعيت نزديكه. راستش من اين متنو سر ساعت زبان فارسي توئ كلاس خوندم ومعلمم و همه ي بچه ها تحسينم كردن. بچه ها مي گفتن حتما تو وبلاگت بذار. منم كه خيلي وقت بود آپ ديت نكرده بودم، به اصرار زيادشون گذاشتم. اميدوارم كه شما هم خوشتون اومده باشه. فريدون فروغي داره مي خونه:

غم تنهايي اسيرت مي كنه       تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 7:23 |

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت                              کنار پیکری لرزان و مدهوش

 

خداوندا چه می دانم چه کردم                         در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش                       نگه کردم به چشم پر ز رازش

 

دلم در سینه بیتابانه لرزید                              ز خواهش های جسم پر نیازش

 

فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق        : " تو را می خواهم ای جانانه ی من "

 

     گنه کردم گناهی پر ز لذت

 

    در آغوشی که گرم و آتشین بود

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 16:35 |

 

دید موسی یک شبانی را به راه ....کاو همی گفت : " ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت .... چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستکت بوسم ، بمالم پایکت .... وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بز های من .... ای به یادت هی هی و هی های من "

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان .... گفت موسی : " با کی استت ای فلان ؟ "

گفت : " با آنکس که ما را آفرید .... این زمین و چرخ از او آمد پدید "

گفت موسی : " های ، خیره سر شدی .... خود مسلمان نا شده کافر شدی

این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار ؟ .... پنبه ای اندر دهان خود فشار

چارق و پاتابه لایق مر تو راست .... آفتابی را چنین ها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را .... آتشی آید بسوزد خلق را "

گفت : " ای موسی دهانم دوختی .... وز پشیمانی تو جانم سوختی "

جامه را بدرید و آهی کرد تفت .... سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا .... بنده ی ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی .... نی برای فصل کردن آمدی

هر کسی را سیرتی بنهاده ام .... هر کسی را اصطلاحی داده ام

در حق او مدح و درحق تو ذم .... در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و نا پاکی همه .... از گران جانی و چالاکی همه

من نکردم خلق تا سودی کنم .... بلکه تا بر بندگان جودی کنم

خون، شهیدان را ز آب اولی تر است .... این خطا از صد صواب اولی تر است

ملت عشق از همه دین ها جداست .... عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود باک نیست .... عشق را دریای غم ،غمناک نیست

بر دل موسی سخن ها ریختند .... دبدن و گفتن به هم آمیختند

چون که موسی این عتاب از حق شنید .... در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید .... گفت : مژده ده که دستوری رسید

هیچ ترتیبی و آدابی مجو .... هرچه می خواهد دل تنگت بگو

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 10:38 |

بنده ی من :

تو به هنگامی که به نماز می ایستی ، آنچنان غرق در افکار خویشی که گویی هزاران خدا داری

ولی من آنچنان به تو گوش فرا می دهم که گویی فقط همین یک بنده را دارم

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 15:42 |

 

 

عجب صبری خدا دارد...اگر من جای او بودم ... همان یک لحظه ی اول.. که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان... جهان را با همه زیبایی و زشتی...به روی یکدگر ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد... اگر من جای او بودم ... که در همسایه ی صد ها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم...نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم...بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد...اگر من جای او بودم ... که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین... زمین و آسمان را... واژگون مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد...اگر من جای او بودم ...نه طاعت می پذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده... پاره پاره در کف زاهد نمایان...سبحه ی صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد...اگر من جای او بودم ...برای خاطرتنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان... هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو... آواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد...اگر من جای او بودم ...به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان...سراپای وجود بی وفا معشوق را...پروانه می کردم...

 

عجب صبری خدا دارد...اگر من جای او بودم ... به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی... تا که می دیدم عزیز نا بجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد... گردش این چرخ را...وارونه ، بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد...اگر من جای او بودم ...که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش ، به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری ... در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد... چرا من جای او باشم؟... همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد...وگر نه من به جای او چو بودم... یک نفس کی عادلانه سازشی...

با جاهل و فرزانه می کردم...

 

عجب صبری خدا دارد... عجب صبری خدا دارد...

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 18:29 |

  

 

منم اورمزد، نور پاک مجرد، من به هیچ وجه در ظاهر مجسم نمی شوم و در جلوی چشم های شماحاضر نمی شوم که به من نگاه کنید و با من مکالمه کنید ولیکن هر وقت که مرا دوست داشته و بخواهید رو به من کنید به مازدیسنان(آتش) توجه کنید زیرا آنان در میان شما نور های پاک و مقدسند و با آن ها سخن گویید. منم اورمزد، که نه مجسمه دارد و نه خانه و نه معبد ولیکن هیربدان باید در قله ی کوه ها و جاهای بلند به اسم من آتشکده ها و معابد بنا کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 13:50 |

    در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی. من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید. خدا خندید: وقت من بینهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر شمارا سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان، اینکه آن ها از کودکیشان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که بزرگ شوند... اینکه آن ها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند ، بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.اینکه آنها طوری زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند. دست های خدا دستانم را گرفت... برای مدتی سکوت کردیم... و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر، می خواهید کدام درس های زندگی را فرزندانتان بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه ی کاری که آن ها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند، بیاموزند که درست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که انسان هایی هستند که آن ها را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند... بیاموزند که کافی نیست فقط آن ها دیگران را ببخشند، بلکه آن ها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم. آیا چیز دیگری است که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند" من اینجا هستم همیشه "         

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 13:46 |

 

در آنجا بر فراز قله ی کوه  ....   دو پایم خسته از رنج دویدن  ...  به خود گفتم که در این اوج دیگر  ...  صدایم را خدا خواهد شنیدن  ....   به سوی ابرهای تیره پر زد  ...        نگاه روشن امیدوارم  .                                    

زدل فریاد کردم : کای خداوند  ... من او را دوست دارم ، دوست دارم ... صدایم رفت تا اعماق ظلمت ...  به هم زد خواب شوم اختران را ... غبار آلوده و بی تاب کوبید ... در زرین قصر آسمان را ...                                     

ملائک با هزاران دست کوچک ... کلون سخت سنگین را کشیدند ... ز توفان صدای بی شکیبم ... به خود لرزیده در ابری خزیدند ... ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ  ... درختان در مه سبزی شناور...                                    

صدایم پیکرش را شست و شو داد  ...  ز خاک ره درون حوض کوثر  ...  خدا در خواب رویا بار خود بود  ...  به زیر پلک ها پنهان نگاهش ...  صدایم رفت و با اندوه نالید  ... میان پرده های خوابگاهش...                                      

ولی آن پلکهای نقره آلود ... دریغا تا سحرگه بسته بودند ...  سبک چون گوش ماهی های ساحل  ...  به روی دیده اش بنشسته بودند  ...  صدا ، صد بار نومیدانه برخاست ...     که عاصی گردد و بر وی بتازد  ...                                    

صدا می خواست تا با پنجه ی خویش ... حریر خواب او را پاره سازد ... صدا فریاد می زد از سر درد ... به هم کی ریزد این خواب طلائی ؟ ... من اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر... تو آنجا خفته بر تخت خدایی!                                          

مگر چندان تواند اوج گیرد ... صدایی دردمند و محنت آلود؟ ... چو صبح تازه از ره باز آمد ... صدایم از صدا دیگر تهی بود ... ولی اینجا به سوی آسمان هاست ...        

هنوز این دیده ی امیدوارم............................                 

خدایا این صدا را می شناسی ؟؟؟؟؟؟؟     من او را دوست دارم دوست دارم                                       

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 8:27 |